اخبار  : پزشکی  :  نسل جوان  :  پرشين تاپ  :  دوستان :  تهران مانیا
   

 


کمک به مصدوم در هنگام خفگي
مواد لازم : - يک فروند مصدوم رو به موت - لازانيا با پنير اضافه به مقدار لازم - يک عدد گردو با پوست - يک جفت پا (ترجيحاْ شماره 43) - يک دستگاه پمپ باد - يک تخته پارچه سفيد در ابعاد مصدوم - يک فق...
ادامه مطلب...
مثل سگ!
(بدون ارتباط به فيلم سگ كشي!) متاسفانه برخي از ما آدمها كمتر تحمل شنيدن صداي منتقد و مخالف خود را داريم و همين كه از ما انتقاد مي كنند مثل سگ به سوي منتقد خود حمله ور شده، با چنگ و دندانهايمان تكه و پاره...
ادامه مطلب...
   مواظب باشید عشق چشماتونو کور نکنه!
آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟ آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه...
ادامه مطلب...
عشق در کشورهای مختلف
توي ژاپن جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست! ت...
ادامه مطلب...
دوست داشتنهاي الكي
ديگه داشتم پير ميشدم همه بهم ميگفتن كي ميخواي زن بگيري داري به 30 سال ميرسي بابا دست به كار شو ولي من كه دردم بي پولي بود جرات ازدواج كردن رو نداشتم مونده بودم معطل كه چيكار كنم آخر سر به توصيه يه كارشناس ...
ادامه مطلب...
برگی از ديوان اشعار مزاحم تلفنی الشعرای شيرازی !
فوت فوت فوفوت فوت فوفو فوفو فوفوت فوت فوت فوت فوووت فوت فوفو فوت فوفوت فوت فووووووت فووت فووت فوفوفوفوت فوووووووت فوفوفوت فووت فوفوت فوت فوت فوت فوووت فوت فوت فووت فووت فوت فوفوت فو...
ادامه مطلب...
متهم به هزار بار حبس ابد محكوم شد.
يك روز كه خار كني رفته بود براي خاركني ،خسته شد ورفت كنار چشمه وقدري آب خورد وگفت :((اُخي!)) ناگهان اُخيك (سلطان هفت اُخيك يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.روزي روزگاري،يك مرد خاركني بود در ((پرت...
ادامه مطلب...
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه
روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق خود در هتل، متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیلی بزند. نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون این ک...
ادامه مطلب...
صورت حساب
شبي پسرمان نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پخت شام بود رفت و يك برگ كاغذ به او داد . همسرم دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود: كوتاه كردن ...
ادامه مطلب...
روابط رياضی مردها و زن ها
رياضيات خريد مرد براي جنس يک دلاري حاضر هست تا دو دلار بپردازد زيرا به آن نياز دارد زن براي جنس دو دلاري بيش از يک دلار نمي پردازد و تازه به آن نيازي هم ندارد معادلات و آمارها يک زن نسبت به آينده خود ...
ادامه مطلب...
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه
روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق خود در هتل، متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیلی بزند. نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون این ک...
ادامه مطلب...
کمک به مصدوم در هنگام خفگي
مواد لازم : - يک فروند مصدوم رو به موت - لازانيا با پنير اضافه به مقدار لازم - يک عدد گردو با پوست - يک جفت پا (ترجيحاْ شماره 43) - يک دستگاه پمپ باد - يک تخته پارچه سفيد در ابعاد مصدوم - يک فق...
ادامه مطلب...

خانه::لیست موضوعات::ادبیات::داستانهای طنز::نمایش مطلب

چمدان


 متن مطلب:
 نويسنده مطلب: دوستان
 اندازه متن: 1 2 3 4 

بعد از مدتها کارکردن تو شرکت تصميم گرفتم به يک مسافرت تفريحي برم و وقتي قضيه رو با رئيس مطرح کردم اون هم پذيرفت و قرار شد فردا با اتوبوس به سفر برم . خانومم که از اين تصميم من به شک افتاده بود اول مخالفت کرد که من تنها به سفر برم ولي با اصرار من و دادن اين توضيح که دارم به يک ماموريت سري ميبرم قانع شد و من فرداي اون روز عازم سفر شدم از اول قرار بود که من دو روز در سفر باشم ولي چون خيلي بهم خوش گذشت يک روز رو هم بيشتر سپري کردم، بماند که خانومم بابت اون يک روز کلي من رو سئوال پيچ کرد! بالاخره روز موعود فرا رسيد و من براي اينکه موقع مراجعه به خانه با رفتار خشن خانومم مواجه نشوم کلي سوغات خريدم و همه اونها رو تو يک چمدان که اون هم از همون شهر خريده بودم جا دادم و با اتوبوس به سمت شهرمون سفر کردم .
دير وقت بود که به مقصد رسيدم و با دادن مشخصات چمدانم را از شاگرد راننده گرفتم و به طرف خانه رفتم وقتي رسيدم، خانومم اومد به استقبالم ولي مثل گروه تجسس شروع کرد به وارسي سر و وضعم و به شوخي پرسيد آقا خوش گذشت من هم گفتم بي شما که خوش نميگذره حالا بيا ببين برات چي خريدم و در همون حال زيپ چمدان رو باز کردم و مثل برق گرفته ها خشکم زد خواستم زيپ چمدان رو ببندم ولي خانومم نگذاشت و باريش خند گفت به به معلومه که خوش گذشته لباسهاي خانوم خانوما اينجا چيکار ميکنه؟! اين لباس زير مال کيه من که زبونم بند اومده بود به زحمت گفتم اين وسايل مال من نيست! ولي کي اين حرفها رو قبول ميکرد. و اون شب من در حياط خوابيدم و لذت سفر به عذاب تبديل شد ولي از اونجا که بيگناه بودم فرداي اون روز صاحب چمدان که خانوم مسني هم بود به منزل ما زنگ زد و سراغ چمدان اش رو گرفت و منو از مخمصه نجات داد .


 


سايت هاي برتر





آمار سایت:

تبليغات










 

اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: نسل جوان :: بالاشهر
ایران من :: درمان :: ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب
پرشین تاپ :: طنز :: SMS :: جوک :: لینک باکس :: لینک روز